
دل بی روح جنس آهنت را دوست دارم
خطوط در هم پیراهنت را دوست دارم
نگاه با همه بیگانه ات را دوست دارم
غرور سرکش دیوانه ات را دوست دارم
دوست دارم
تن سوزان مثل آتشت را دوست دارم
بهاری و من آن عطر خوشت را دوست دارم
به هر لحظه کنارم بودنت را دوست دارم
تماشائی تو هستی دیدنت را دوست دارم
دوست دارم
منتظر امدنت بودم
امدی
می خواستم بر دلم بشینی
نشستی
ترسیدم دلم را بسوزانی
سوزاندی
و
من ماندم و دلی سوخته.
تو
رفتی....
دوستت دارم با این که میدونم یک روز دلم رو میشکنی
پاکترینی
/ نوشته شده توسط هادی در شنبه هفدهم فروردین 1387 و ساعت 6:29 بعد از ظهر |
سونيا آگرول ....بازيگر محبوب سينماي باليوود

ياران منشينيد خموش
ايران بر سايه ي دار است
منشينيد خموش
زير ساتور تبهكاران است
منشينيد خموش
در كشور ما سرب سوزان است پاسخ
گر بپرسي از عدالت
همه ي راهها شود مسدود
جزء راه رذالت
ياران منشينيد خموش
ايران بر سايه ي دار است
منشينيد خموش

/ نوشته شده توسط هادی در دوشنبه بیستم اسفند 1386 و ساعت 10:8 قبل از ظهر |
/ نوشته شده توسط هادی در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 و ساعت 9:51 قبل از ظهر |
اشک در چشمان من دریای خون دارئ به دل
خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز دل
پروردگارا:همه شکر نعمت های تو را کنند .ولی من شکر بودن تو.
چرا که شکر ونعمت بودن توهستی.
گلچین روزگار عجب خوش صلیغه است
میچیند گلی را که از همه خوش بو تر است
رفیقان یک به یک رفتند مرا در خود رها کردند
همه درد من بودند گمان کردم که هم دردند
ما از آن پاک دلانیم که زه کس کینه نداریم
یک شهر پر از دشمن و. یک دوست نداریم
بگذارید و بگذرید . ببندیدو دل مبندید که دیر یا زود باید گذاشتو گذشت
رفیق................................................
کاش این اسم نبود
کاش حتی این واژه نبود
برو ای دوست برو .
من دگر سیرم سیر .....
من دگر سیرم از این شهر تباه........
من دگر میرم از این دل ............................
من دگر میرم از این لانه ی شهوت .............................
به خدا سیرم ازت...........................................................
عاقبت ساده دلان بر سر چاهند
منم آن ساده دل پست حقیر
منم آن ساده دل بیچاره
که از اسم رفیق نالانم
که بیفتد پایش جانمان تقدیم اوست
هر که را دوست نباشد نتوان زنده شمرد
آنکه جانش زه رفاقت اثری یافت نمرد
/ نوشته شده توسط هادی در جمعه هفدهم اسفند 1386 و ساعت 7:32 بعد از ظهر |
2ختر ايرونيتو ........................دختر ايروني
.jpg)
برو به ادامه ي مطلب........نري ضرر كردي ادامه مطلب
/ نوشته شده توسط هادی در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 و ساعت 10:30 قبل از ظهر |
از همه جا عکسهای ........................................کم یاب...ادامه مطلب
/Love%20me.jpg)

/R/Ti39.jpg) /Love%20me.jpg)




ادامه مطلب
/ نوشته شده توسط هادی در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 و ساعت 3:49 بعد از ظهر |
/R/23_2.jpg) /Picture%20894.gif)
/0154.jpg)
/ نوشته شده توسط هادی در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 و ساعت 11:8 قبل از ظهر |
چشم من................داریوش
چشم من بیا منو یاری بکن
گونه هام خشکیده شد کاری بکن
غیره گریه مگه کاری میشه کرد
کاری از ما نمییاد
زاری بکن
اون که رفته دیگه هیچ وقت نمییاد
تا قیامت دل من گریه میخواد
هر چی دریا رو زمین داره خدا
با تموم ابرای آسمونها
کاشکی میداد همه رو به چشم من
تا چشمام به حال تو زاری کنن
اون که رفته دیگه هیچ وقت نمییاد
تا قیامت دل من گریه میخواد
قصه ی گذشته ها ی خوب من
خیلی زود مثل یه خواب تموم شده
حالا باید سر رو زانو بزارم
تا قیامت اشک حسرت ببارم
دل هیچ کی مثل من غم نداره
مثل من غربت و ماتم نداره
حالا که گریه دوای دردمه
چرا چشمات اشکشو کم مییاره
/ نوشته شده توسط هادی در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 و ساعت 9:55 قبل از ظهر |
کاریکاتور................................................................عشقولانه بید

به چشمانت بیاموز که هر کس
ارزش دیدن نداااااااااااااااااااااارد
تمام عمر بستیم و شکستیم
به جزء بار پشیمانی نبستیم
جوانی را گذر کردیم تا مرگ
ندانستیم به دنبال چه هستیم
                       
گفته بودم که اگر بوسه دهی
توبه
کنم !
که دگر باره از این گونه خطاها نکنم !
بوسه دادی چو برخواست از لب من !

توبه کردم که دگر توبه بی جا نکنم !
 ****************** 
/ نوشته شده توسط هادی در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 و ساعت 3:15 بعد از ظهر |
زمستون خدا ادامه مطب را حتما کلیک کنید ؟ضرر میکنی نری
در شب کوچک من،افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
درشب کوچک من دلهره ویرانیست
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی؟
من غریبانه به این خوشبختی می نگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی؟
در شب اکنون چیزی می گذرد
ماه سرخست و مشوش
و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است
ابرها ،چون انبوه عزاداران
لحظه باریدن را گوئی منتظرند ادامه مطلب
/ نوشته شده توسط هادی در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 و ساعت 10:52 قبل از ظهر |
تا کدوم ستاره دنبال تو باشم
تا کجا بی خبر از حال تو باشم
مگه میشه از تو دل برید و دل کند
بگو می خوام تا ابد مال تو باشم
از کسی نیس که نشونی از تو نگیرم
به تو روزی میرسم من که بمیرم
هنوزم جای دو دستات خالی مونده
تا قیامت توی دستای حقیرم
خاک هر جاده نشسته روی دوشم
کی میاد روزی که با تو روبرو شم
من که از اول قصه گفته بودم
غیر تو با سایه م نمی جوشم
منی که نام شراب را از لای کتابها میشستم
زمانه شاگرد پیر می فروشم کرد..............
/ نوشته شده توسط هادی در چهارشنبه چهارم مرداد 1385 و ساعت 5:57 بعد از ظهر |
در هوایت بیقرارم !... دربه در
سر زکویت بر ندارم!...یک نظر
قایقی بودم کنار برکه ای
ناخدایی یا خدایی ! یک نفر...
تو همانی ! ناخدای زندگی
می کشد عشقت مرا سویی دگر
نقص من از چشم تو پوشیده نیست
لیک عیبم را نمودی ... مستتر
عاشقی را خود به من آموختی
یافتم راز نشستن تا سحر
گوی ایمان را ربودم از رقیب
سابقون السابقوا...بر یکدگر
یاد تو آرامش جانم بود
بنشینم من قرأن بخوانم تا سحر
/ نوشته شده توسط هادی در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385 و ساعت 6:8 بعد از ظهر |
خداوندا اگر در روز خلقت مست نمیکردی..........
یکی را این چنین آقا ،یکی را مثل من بدبخت نمیکردی
/ نوشته شده توسط هادی در شنبه ششم خرداد 1385 و ساعت 8:15 بعد از ظهر |
شاهین اسیر
دکترصبغت الله (خاکساری)
مارا که بپای تو خمیدن نگذارند
چون باد بکوی تو وزیــــــد ن نگذارند
تا بار وفای تو بدوشم بنهادند
شلاق زنند، لیـــــــــــک دویدن نگذارند
ماهی صفت از آب جدایم بنمودند
جان میکنم و لیک، طپــــــــیدن نگذارند
یک عمر ببالین وفا سر بنهادیم
امروز مرا روی تو دیـــــــــدن نگذارند
دل نیست مگر در قفس سینهِ این قوم
کاواز تو از دور شــــــــــنیدن نگذارند
در خاطر ما غیر خیال تو نگنجد
این را ز بگوش تو رسیدن نگــــذارند
تا چون دو پرستو پر پرواز گشودیم
پرواز چه باشد، که خزیدن نگذارند
در لا نهِ ما آتش بیداد فگندند
سوزیم ولی ، آه کـــــــــــــشیدن نگذارند
با تیغ جفا رشتهِ ما پاره نمودند
این رشتهِ صد پاره طنــــیدن نگذارند
چون یوسف گمگشته ببازار فتادیم
خود می نخرند چه که، خریدن نگذارند
تو کوزهِ پر آبی وبر تاقی بلندی
ما تـــــــــشنه لبانیم، چشیدن نگذارند
شاهین چه کند گر نکشد ناز کبوتر
پرواز دهندش، که پریدن نگذارند
ادامه شعر سیاسی بر روی ادامه مطلب کلیک کنید
ادامه مطلب
/ نوشته شده توسط هادی در دوشنبه یکم خرداد 1385 و ساعت 7:9 بعد از ظهر |
.
دريغا كه بار دگر شام شد
سراپاي گيتي سيه فام شد.
همه خلق را گاه آرام شد.
مگر من، كه رنج و غمم شد فزون.
جهان را نباشد خوشي در مزاج
. به جز مرگ نبود غمم را علاج.
وليكن در آن گوشه در پاي كاج،
چكيده است بر خاك سه قطره خون.

/ نوشته شده توسط هادی در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385 و ساعت 12:57 بعد از ظهر |
/ نوشته شده توسط هادی در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 و ساعت 7:5 بعد از ظهر |

اگر غم من تویی بگذار غمگین باشم
اگر حس شعرم در نبودنت گل میکند بگذار هرگز گل نکند
اگر میدانی فردا فراموشت میکنم بدان فردا نیستم که فراموشت کنم
فردا اگر مرده باشم باز هم کنارت میمانم...
*-*-*
/ نوشته شده توسط هادی در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 6:53 قبل از ظهر |

پر گشودن هنر است
اين را همه ي پرندگان مي دانند............
من اسير غم چشمان کبوتر بودم
بام چشمان تو پروازم بود
و نمي دانستم گاهي بام هم دام شود
دل که بيچاره ي پرواز بود يادگاري شد
و در بام افتاد ماندگاري شد و در دام افتاد
/ نوشته شده توسط هادی در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385 و ساعت 4:51 بعد از ظهر |

/ نوشته شده توسط هادی در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 11:42 بعد از ظهر |
 بگوئید بر گورم بنویسند
زندگی را دوست داشت
ولی آن را نشناخت
مهربون بود ولی مهر نوزید
طبیعت را دوست داشت
ولی از آن لذت نبرد
در آبگیر قلبش جنب و جوش بود
ولی کسی بدان راه نیافت
در زندگی احساس تنهائی می نمود
ولی هرگز دل به کسی نداد
و خلاصه بنویسید
زنده بودن را برای زندگی دوست داشت
نه زندگی را برای زنده بودن
/ نوشته شده توسط هادی در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 11:54 بعد از ظهر |
پروانه سر در گم...............

دست تو ياس نوازش
/ نوشته شده توسط هادی در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 5:50 بعد از ظهر |
عاشق::::::::..............::::::::

/ نوشته شده توسط هادی در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 11:50 قبل از ظهر |
شب کوچک..................................من
در شب کوچک من،افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
درشب کوچک من دلهره ویرانیست
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی؟
من غریبانه به این خوشبختی می نگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی؟
در شب اکنون چیزی می گذرد
ماه سرخست و مشوش
و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است
ابرها ،چون انبوه عزاداران
لحظه باریدن را گوئی منتظرند

/ نوشته شده توسط هادی در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385 و ساعت 5:17 بعد از ظهر |
ژ

/ نوشته شده توسط هادی در جمعه هشتم اردیبهشت 1385 و ساعت 3:40 بعد از ظهر |
/ نوشته شده توسط هادی در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت 11:15 قبل از ظهر |
/ نوشته شده توسط هادی در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت 10:9 قبل از ظهر |
هرکه در سينه دلي داشت به دلداري داد
دل نفرين شده ماست که تنهاست هنوز
گرچه رفتي ز برم، حسرت روي تو نرفت
در اين خانه به اميد تو باز است هنــــوز
/ نوشته شده توسط هادی در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت 10:5 قبل از ظهر |
|